آبتينآبتين، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره

آبتین عزیز دل مامان

مسافرت

1390/9/13 13:31
نویسنده : نسيم
349 بازدید
اشتراک گذاری

بالاخره بعد از مدتها برنامه ريزي 26 دي 3 نفري رفتيم تهران. اين اولين باري بود كه آبتين رو تنهايي مسافرت مي برديم . به همين خاطر با كلي برنامه ريزي بليط هواپيما گرفتيم كه آبتين طلا تو مسير راه اذيت نشه . همه چيز مرتب بود و پنجشنبه ساعت 5 بعد از ظهر پرواز داشتيم . ساعت 2 در حاليكه كم كم آماده رفتن بوديم به موبايلمون زنگ زدن كه پرواز كنسل شده . ما هم مجبور شديم كمر همت ببنديم و با ماشين خودمون بريم . البته آبتين خيلي مردانگي كرد و در طول مسير ما رو اذيت نكرد اما 2 ساعت آخر ديگه حسابي خسته و كلافه شده بود . اما موقع برگشتن بهتر بود و به محيط ماشين عادت كرده بود .

تهران خونه عمه و عموهاي آبتين ، خونه دايي آبتين و خونه خاله من ( مامان آبتين ) رفتيم . در كل خوب بود و خيلي خوش گذشت مخصوصا به آبتين كه با افراد و مكانهاي جديد آشنا مي شد. تو اين سفر دل همه رو هم برده بود . فداي اين پسر باشخصيت و مودب خودم بشم .

آبتين در پارك پرواز : آبتين طلا خيلي از سرسره بازي خوشش مي ياد . مخصوصا اينكه مثل پسر شيطونها از جلوي سرسره بالا بره

 

 

مهندس آبتين كه مي خواد كامپيوتر عمو رو درست كنه.

پسرم وقتي براي اولين بار تو مترو قطار ديد خيلي ذوق كرد . آخه تا اون موقع فقط عكس قطار رو تو كتابش ديده بود . دو دستي با قطار باي باي مي كرد.

اينم از كافي شاپ رفتن آبتين طلا . البته بيشتر دوست داشت كه روي زمين بشينه تا روي صندلي.

( كيك شكلاتي هم خيلي خوشمزه مي خورد .) ( كافي شاپ بارانداز، خ وليعصر)

اينجا هم خسته شده و لم داده روي صندلي ماشين

و با آبتين رفتيم پدر خوب ، به آبتين كه خيلي خوش گذشت كلي هم سيب زميني خورد

ژ

اينم از گشت و گذار آبتين . البته آبتين تو اين مدت ياد گرفته بگه : عَمَه ، عمو، اَاينا ( از اينا ) ، اَاونا ( از اونا )

هر چيزي هم كه نخواد كه خيلي محكم ميگه :نَه ، بعضي وقتها هم ميگه نه نه نه نه ....

تهران هم كه با عموها و بچه هاي عمو ( اشكان و آرين ، غراله و نگار) و دختر عمه ها (فاطمه و رضوان ) حسابي سرگرم بود و با شيرين زبونيهاش دل همه رو آب مي كرد.

وقتي رفتيم خونه خاله من ، هر چي مي گقتيم خاله كو؟ چون خاله نسترنشو پيدا نمي كرد همش مي گفت نيستتت. آخه خاله منو بعنوان خاله خودش قبول نداشت...

از تهران با باباجون و مادرجون و خاله نسترن چت تصويري داشت . اما با ديدن بابا جون يهو زد زير گريه . فكر مي كرد باباجون پشت دره و مي خواست بره پيشش.

وقتي هم برگشتيم با ديدن باباجون و مادرجون كلي ذوق كرد و شروع كرد به باي باي كردن.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

خاله نسترن
15 آذر 90 12:32
رسیدنت بخیر عزیزم . امیدوارم همیشه شاد و خوشحال باشی . توی این یک هفته دل من و باباجون و مادرجون برای مارکوپولو یه ذره شده بود .


مامان آرینا
22 آذر 90 16:30
سلام.وبلاگ زیبائی دارید البنه با وجود نازنین ابتین جان.خوشحال می شم به وبلاگ آرینا سربزنید.
مامان کیارش
28 آذر 90 17:52
همیشه به سفر وخوشی.ماشااله به این پسر .عکسهاش خیلی جالب بود مخصوصا بالارفتن از سرسره.